بوتیک بی تقصیری
میخوام از اینجا برم. یه جای دیگه! نباید خونده بشم. یا شاید خونده نشدم و دارم اینطوری سرپوش میذارم که ضایع نشم .اما امروز روز آخریست که برای اولین بار به فکر نوشتن برای آخرین بار تو این صفحه مینویسم. الان میگی دیوونه. حق داری خودمم نفهمیدم چی نوشتم.
من هیچ موقع دست از سر سرورهای بلاگ بر نمیدارم. امروز یعنی این صحر ماه رمضونه ساعت ۶و ۱۴ صبح. هوا نیمه روشن . در حالی که رفته گری در خیابون نیست گنجشک هام هنوز بیدار نشدن.
نونوایی داره خمیر میزنه.همون لحظه یه ماشین از کوچه ارغوان به طرف گلبرگ غربی میره. جو فیلم گرفتتم اما چه دیر.
دیر دارم ازینجا خدافظی میکنم اما بالاخره اومدم که برم. چون فکر میکنم نباید نیمه تموم رها باشه.کلش رو یه بار خوندم بعضی هاش از ته دل و بعضی ها چرت و بعضیش رو یه بچه نوشته بود.
به هرحال دارم بغچم رو جمع میکنم که آویزونه چوبی کنم از دوشم. برم یه جایی که خاطره بسازم. یه جایی برای با ... بودن اما بی... یعنی رفتم خیلی وقته که رفتم . داره کم کم یه سال میشه که رفتم.
فریاد نزن ای عین . . فریاد نزن.
حرفای نقطه چینم رو ببخش .ننوشتم واسه اینکه خودم احتیاج دارم بهش.کسی متهم نیست.
ما که دانستیم.
فریاد نزن .... بای






