تبليغاتX
بوتیک!

بوتیک!

بوتیک بی تقصیری

میخوام از اینجا برم. یه جای دیگه! نباید خونده بشم. یا شاید خونده نشدم و دارم اینطوری سرپوش میذارم که ضایع نشم .اما امروز روز آخریست که برای اولین بار به فکر نوشتن برای آخرین بار تو این صفحه مینویسم. الان میگی دیوونه. حق داری خودمم نفهمیدم چی نوشتم.
من هیچ موقع دست از سر سرورهای بلاگ بر نمیدارم. امروز یعنی این صحر ماه رمضونه ساعت ۶و ۱۴ صبح. هوا نیمه روشن . در حالی که رفته گری در خیابون نیست گنجشک هام هنوز بیدار نشدن. 
نونوایی داره خمیر میزنه.همون لحظه یه ماشین از کوچه ارغوان به طرف گلبرگ غربی میره. جو فیلم گرفتتم اما چه دیر.

دیر دارم ازینجا خدافظی میکنم اما بالاخره اومدم که برم. چون فکر میکنم  نباید نیمه تموم رها باشه.کلش رو یه بار خوندم بعضی هاش از ته دل و بعضی ها چرت و بعضیش رو یه بچه نوشته بود.

 به هرحال دارم بغچم رو جمع میکنم که آویزونه چوبی کنم از دوشم. برم یه جایی که خاطره بسازم. یه جایی برای با ... بودن اما بی...   یعنی رفتم خیلی وقته که رفتم . داره کم کم یه سال میشه که رفتم.

فریاد نزن ای عین . .  فریاد نزن.
حرفای نقطه چینم رو ببخش .ننوشتم واسه اینکه خودم احتیاج دارم بهش.کسی متهم نیست.

ما که دانستیم.
فریاد نزن ....  بای

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 6:19  توسط Ronnie  | 

رانیه ای تنها مانده هستم

ذره ای نادیده انگاشته شده

مشتی شکایت

اگر چه قادر نیستم از حقیقتی یاری جویم

تا هر آنکس بتواند شاهد این زخم ها باشد

نمی توانم تو را قانع کنم

تا باور کنی این حقیقت است

پس به تماشای تو خواهم نشست

اینجا هستم چون

تو همه ی هستی منی

ذره ای نا مطمئن هستم ذره ای ناراحتی و رنج

آنچه را در توان دارم انجام می دهم

اگر چه حسی را بر نمی انگیزم

امروز نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و

نرسیده به ماشین شروع به ....

هر چی دریا رو زمین داشت خدا

با تموم ابرای آسمونا

همرو داد به چشم من

تا چشمام به حال من گریه کنن

امروز تا خونه گریه کردم

تا به حال جلوی مردم این کار رو نکرده بودم

هر کسی منو میدید دلش به حالم می سوخت

اما اونا حتی من و نمیشناختند

اما من دلم به حال خودم نمیسوخت

دلم برای تو می سوخت

دلم از دوریه تو می سوخت

متوجه نشدی وقتی پیشت بودم از لرش دستم اونارو پشتم کرفته بودم

از لرزش پاهام ترس داشتم

از صدای قلبم حرفی از دهانم بیرون نیاوردم ترسیدم صدای قلبم و بشنوی

تو به این ها توجهی نکردی

اما من خوب به دستات نکاه کردم

به پاهات که نمی لرزید

به صورتت

به قلبت که آروم میزد

دوست داشتم بیشتر پیشت بمونم و دستات رو حتی برای یه لحظه بگیرم دخترک

دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:17  توسط Ronnie  | 

خدایا یعنی می شه حرفام و بخونه

                           

اگه بدونم که می خونیشون هیچ موقع نمیتونستم بنویسم

این رسم همراهی نشد  ای همنفس

اگه تو چشمات چیز تازه ای پیدا کردم دست خودم نبود

تو چشمام اینطوری نوشته شده بود

در اخرين لحظه ديدار به

چشمانت نگاه كردم و

گفتم بدان آسمان قلبم

با تو يا بي تو بهاريست

همان لبخندي كه تو آن را

از من مي ربودی بر لبانت زينت بست.

و به آرامی از من  فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي.

من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت

نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه

آسمان بهاري يعني ابر و باران

 رعد و برق و طوفان

و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش

براي ماندن و تمنايي

بود براي با او بودن.

من از خدا خواستم،

نغمه هاي عشق مرا به گوشت

برساند تا   لبخند مرا

هرگز فراموش نكني و

ببيني كه سايه ام به

دنبالت است تا هرگز

نپنداري تنهايي.

ولي اكنون تو رفته اي ،

من هم خواهم رفت

فرق رفتن تو با من اين

است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:1  توسط Ronnie  | 

هیچ موقع ازینطور شعر ها ننوشته بودم-نخندین بهم اگه نمیاد بهم 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 چه شجاعانه نوشتم برات

شاید بخاطر اینه که می دونم هیچ موقع نمی خونیشون

اما گاهی به قلب من سر میزنی هنوز

خودم نگفتمشون اما برایت پیداشون کردم شاید گوشه ای از احساسم رو داشته باشه

من و ببخش اما

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 3:41  توسط Ronnie  | 

23 اکتوبر

 نوشتن هم خسته کنندس

آدم حرفش نمیاد

دیگه چیزی پیدا نکردم بنویسم

ولی دیگه هر چی هست از این به بعد دیگه نوشته و فکر و خیال و رویاء نیست

دیگه تموم شد فکر ها و آرزوهای بلند.

اما برای من شروع نشد شاید نخواستم خوب

بی طرف ترین احساس ممکن رو دارم الان

احساسی مثل در خانه نشستن پسرک

و در انتظار یه شب دیگه و یه خواب دیگه و یه روزه دیگه

اصلا برای چی آرزو آفریده شد وقتی آدمی قرار به چیزی برسه میرسه قرار هم نباشه نمی رسه

دیگه آرزو چیه . اگه نبود می تونس احساس آدم هارو به بازی بگیره؟

دیگه هیچ آدمی می گفت آرزو دارم...؟

نه نمی گفت چون آرزویی نداشت که بگه

و خیلی آسوده بود و راضی به اونچه که داره

پسرک آرزویی نداشت الا یه چیز..

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 1:25  توسط Ronnie  | 

پاکدامن تر از تو خودت هستی

دیگر بس است!

هنوز هم چرند و پرند از دهانت خارج می شود

هنوز تغییری نکرده ای

هنوز هم مغزت کار نمی کند

و زمزمه های کوچکی در سرت دور می زند

چرا به جای اینها کمی نگران خودت نیستی؟

کی هستی؟

کجا بودی؟

از کجا آمدی؟

که حرف های بی اساس همیشه در نوک زبانت است

تو بیش از آنکه خود را باور داشته باشی دروغ می گویی و قضاوت نمی کنی

مبادا که مجبور شوی در مورد خودت قضاوت کنی

پاکدامن تر از تو خودت هستی

پاکدامن تر از تو خودت هستی

و تو این را نمی دانی

قبل از اینکه در مورد من قضاوت کنی نگاهی به خودت بیانداز

نمی توانی کاری بهتر از این پیدا کنی؟

با انگشت اشاره می کنی

و زحمت فهمیدن به خود نمی دهی

و خودپسندی وحماقت دست در دست یکدیگر به راه می افتند

این کسی نیست که تو هستی این کسی است که می شناسی

و دیگران مبنای زندگی تو هستند

پل هایت را خراب می کنی و با ثروت دوباره آنها را می سازی

و قضاوت نمی کنی

مبادا که مجبور شوی در مورد خودت قضاوت کنی

پاکدامن تر از تو خودت هستی

پاکدامن تر از تو خودت هستی

 و تو این را نمی دانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:8  توسط Ronnie  | 

شلیک کن

دوباره به من شلیک کن

من هنوز این کار را نکرده ام

پس دوباره شلیک کن

با تمامی گلوله هایی که به من اصابت کرد

من چه عکس العملی از خود نشان دادم؟

تمامی گلوله ها را گردن بندت کردم

فرار نخواهم کرد

با  گلوله ای که به پشتم اصابت کرد است

بلکه همین جا در مقابلت خواهم ایستاد

به من شلیک کن

من با آنچه دارم پا بر جا هستم با گلوله ای در پشتم

زبانم را گاز می گیرم سعی می کنم در مقابل شلیک نکنم

مصالحه و توافقی در کار نیست

قلب من به سمت دیگری پمپ نمی کند!

مي روم از رفتن من شاد باش

 از عذاب ديدنم آزادباش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:51  توسط Ronnie  | 

Just the basic facts

ای خدااااااااااااااااااااااااااا نمی دونم چی بنویسم

شما بگین! خسته کنندس

دیگه نوشته ندارم ندارم بشنو گوشاتو باز کن و بشنو

خیلی وقته دیگه نمی تونم

اصلا فکرش رو نمی کردم که اینطوری بشه

همه حرفا که آخه گفتنی نیست

کی بهم جرات داد که برم که اون اتفاق یبفته

چرا باید این مدت این مسئله میومد تو زندگیم

سال کمی نیست .نمیشه گفت اتفاقی از زندگیم بوده

اون قسمتی از زندگیم بوده.

مگه چند سال عمر کردم که این چند سال فقط جزئی  از اون باشه

میتونم بگم بهترین لحظه هاش رو داشتم

یادش که می افتم یاد دلتنگیاش

باورم نمیشه بعضی جاهاش کمک خدا رو به چشم دیدم

شاید تا نگم چی باور نکنین

خدایا چیو می خواستی نشونم بدی؟

قدرتت رو؟ مگه بهش شک داشتم؟

آفرینشت رو؟ مگه منکرش شدم؟

گوشه ای از عشق به روحت رو؟ نشون دادی اما من اگه عاشق تمامت بشم می میرم     

حتی یک ثانیه تو عشقت دووم نمیارم

منی که حتی گوشه ای از روحت زندگیم رو تغییر داد.

کاش میشد این نوار رو عقب برد باورم نمیشه داره تمام لحظه هاش میاد جلوی چشمم

بگزریم

اصولا هر آدمی اتفاقی داره که براش با ارزشه

اما شاید برای کسی اهمیتی نداشته باشه

هر کسی دنیای خودش رو پر ماجراترین دنیا می بینه

اما دوست داره بگه که بازم به گوش خدا برسه و بخواد که دوباره کمکش کنه.

پسرک اخم آلود و مو های آشفته

ساکت زندگی رو سخت می بینه

سخت به اطرافش نگاه میکنه

پلک هایی که به زمین قفل شده

شاید خدا می تونست بلندشون کنه و اتفاقی رو تو نگاهش بیاره

که احسس جدیدی رو براش بسازه

تا اون دیگه معنی رنگ رو فراموش نکنه

تا امروز ممنونتم خدا...............

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 3:37  توسط Ronnie  | 

دهنت رو ببند

 

دهنت و ببند این تنها لجاجتی است که می توان انجام داد

سرمه ی مشکی و  از کنار لبت تا زیر لاله ی گوشت بکش

چشمهات رو تیره کن و حرکت کن

تو خیابونی که همه دارن میدوند برای چیزی

کسی در انتظار است

اما تو نمی دوی

آرام در این هوای بارانی حرکت میکنی و میرسی به جمعیتی

که فریاد میزنند دهنت رو ببند دهنت رو ببند

جمعیت رو کنار میزنی و با هزار تنه خودت رو به ردیف اول جمعیت میرسونی

و به بالا تر از خودت خیره میشی و با حلقه ی اشکت سیاهی و به گونه سمت راست میکشی

اون موقع هست که داد میزند دهنت رو ببند این صداهای سنگین تو را به سوی خود کشید

صداهایی که جمعیت  خود را برای آن به در و دیوار می کوبند اما تو خیره خیره به آن نگاه میکنی چرا؟

چه چیزی چشمان تو را به او پیچ کرده ! درد را حس میکنی مانند همه اما درد دست و پا نیست .اون

موقع هست که اشک سنگینی می کنه و از چشمت گونه ی چپت رو هم سیاه میکنه

تو دیگه کاری که باید میکردی و کردی .خسته نباشی. دیگه نیازی به این گیتار ندارم

این صدای آهنیست که او را جذاب کرده؟. این صدای مدارات پیچیده ی گیتار ها و کثافت های اطراف اونه

هیچ آهنی در کار نیست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 3:42  توسط Ronnie  | 

 

انگار زندگی در حال محو شدن است

و این هر روز بیشتر و بیشتر می شود

در خودم گم گشته وسرگردانم و دیگر هیچ چیز و هیچکس برایم اهمیت ندارد

دیگر امیدی به زندگی ندارم

دیگر هیچ چیز برایم باقی نمانده

و هیچ چیز برای بخشیدن ندارم

برای رهایی نیاز با پایان دارم

دیگری چیزها برایم مثل گذشته نیستند و من گویی کسی را در درون خود گم کرده ام

ولی این گمگشتکی مرگبار نمی تواند واقعی باشد

و من احساس می کنم که قدرت تحمل این جهنم ر ندارم

 بی حوصلگی تا سر حد نابودی مرا فرا گرفته

و تاریکی در من رخنه کرده است

روزگاری خودم بودم ولی اکنون نیستم...

هیچکس جز خودم نمیتواند مرا از این جهنم نجات دهد

ولی اکنون دیگر خیلی دیر شده

و من دیگر قادر به فکر کردن نیستم فکر کردن به اینکه چرا باید سعی خود را می کردم

گویی هیچوقت گذشته ای وجود نداشته است

مرگ به گرمی به من خوشامد می گوید

و من تنها می توانم بگویم

خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:53  توسط Ronnie  |